دلگیرم

چقدر بزرگ و ریشه ای اصلا فکرش رو هم نمی کردم اینقدر فراگیر باشه که چند حالت بیشتر نداره یا من در روابط اجتماعی خودم خیلی ضعیفم و یا اینکه به قول دوستان کلا توی باغ نیستم . در یک جامعه کوچکی که دارم توش زندگی می کنم و با تمام وابستگی هایم به ندرت که چه عرض کنم تقریبا اصلا ندیدم ولی در بیشتر وب ها ، چت روم ها، فیس بوق و ... این مشکل وجود داره  و خیلی هم در موردش صحبت میشه ، پست میزارن ، نظر میدن  و لایک میکنن .

.

که پسره بعد از یک مدت دختره  رو به حال خودش رها کرده رفته بعد از تمام قول و قرار هایی که بینشون بوده و با تمام وابستگی های که بینشون ایجاد شوده به قول خودشون عاشق شدن .  گفتم پسر چون شایع تره و بیشتر  در موردش صحبت میشه چراکه یک زن با اون جنس لطیفش فکر نمی کنم بعد از وابسته شدن به یک نفر حاضر باشه همچین کار بکنه ویا کمتر پیش میاد.

.

به این کار ندارم شاید من از عشق چیزی نمی فهمم ولی داستان ها و حکایت ها و افسانه هایی که شنیدم و خوندم هیچ عاشقی حا ضر به ترک معشوقش نشده حالا به هر قیمتی که واسش تموم بشه . وقتی همچین پست های می خونم یا یک وبلاگ نویس برای توصیف خودش در گوشه ایی از وبش نوشته می خونم یه جوری میشم گاهی احساس همدردی میکنم و گاهی نمی فهممشون .

چرا !؟ چرا همه ما می خواهیم تصمیمات اشتباه خودمون رو توجیه کنیم و روابطی که خودمون میدونیم راهی به جایی نمیبره و فقط بعد از مدتی باعث میشه اعتماد بنفس خودمون از دست بدیم دچار استرس های بی مورد ، افسردگی و گوشه گیریمون میشه ادامه بدیم مهم تر از همه باعث میشه که اعتماد خودمونو نسبت به همه از دست بدیم .

چرا نمی آیم از تجارب همدیگه استفاده کنیم لازم نیست که خودمون همه چیز رو تجربه کنیم چون اینجور فرصتی برای زندگی بدست نمی آریم اینجوری خیلی زود در اوج جوونی پیر میشیم .بیشتر از این متاسف میشم که روز به روز این اتفاق بیشتر میفته و افرادی که دچار این اتفاق ناخوشایند میشن  جوون تر ها هستن  و  اینکه کم کم داره یه یک امر عادی میشه .

.

دلگیرم از خودم ، از این همه تنهایی ، از این همه دل تنگی و بی اعتمادی ، دلگیرم از درد ، از یک درد مشترک دلگیرم از این فاصله ها  ، فاصله های بی مورد .

این دل که کاروانسرا نیست که هر کس خواست یه سرکی بکشه و بعد راهش رو بگیره بره این روز ها کسی دست هایش را اردی نمی کنه که بفهمیم می خواد چکار کنه .

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

انگار خیلی سخته که بگیم اشتباه کردیم!

نازنین

سلام .از لطف شما ممنونم. نامزدیتون مبارک باشه .یه سوال؟ شما در هر صورت حق رو به مادرتون میدین یا همسرتون؟ البته شرایط فرق میکنه اما میخوام بدونم در نهایت چیکار میکنید؟

شیده (ماجراهای خانه ی ما)

قدم رنجه کردین تشریف آوردین! خوشحالم که لبخند اومد روی لبتون... ایشالا که دلتنگیا به زودیه زود برطرف میشه!!! من به سال 92 خیلی خوش بینم! ایشالا همه به آروزهای خوبشون میرسن[لبخند][گل]

مستانه

هممم خیلی موضوع پیچیده ایه، هر کسی هم داستان خودش را داره... وقتی آدم یه چیزایی براش حل نشده باشن، تا نره دنبالشون جواب نمی گیره، ته دلش می مونن و هی رسوب می کنن... حالا هر چی همه بگن نکن نکن... همیشه هم بد نیست، شاید بهانه ایست که چشمش باز شو د و به سوی آنی که باید بازگردد...

سينا

به نظر من اشتباهه كه اعضاي خونواده با هم اين احساس راحتي و رفاقت رو نداشته باشن كه دوستانه و به دور از بحث و دعوا با هم صحبت كنن. شايد رويايي به نظر بياد تو اين وضعيت امروزي ولي بازم ميشناسم اينجور خونواده ها رو.[گل]

سينا

از دلايل اين مشكلات به نظر من اختلاف سني زياد بين بچه و والدين و تك فرزند يا دو فرزندي بودن هست. بچه تك فرزندي كه پدر و مادرش شاغل هستن چجوري و از كي ميخواد محبت و عشق به خونواده رو ياد بگيره؟

ذکریا

سلام ممنون از اینکه به ما سر زدین و نظر دادین. وبلاگ قشنگی دارین

فاطیما

آخ گفتی هی روزگاااار[ناراحت]

عاطفه

سلام وبلاگ جالبی دارید[گل]

شاه بلوط

نظر دادن درباره این پست خیلی طولانیه چند وجهه داره این قضیه به خاطر شرایط زندگی....نوع تربیت...بد فهمی مسائل...نیاز به هیجان و تجربه چیزای جدید و... از این قضیه میگذرم.... عکسائی که برای پستها میذاری خیلی جالبن