دل ( واپس ، نگران ، هوره)

مدتی کوتاهی بود به چیزی فکر نمی کردم آسوده خاطر می گذشتند ایام پى یکدیگر ، روزهای پایانی سال تحصیلی هم به همراى گرماى آتشین نیز می گذشتند تا به آلان که یک حس عجیب رو احساس مى کنم که یه جاى کار می لنگد و من بى خبر فقط روز ها را سپرى مى کنم و هیچ کار مفید انجام نمى دهم . شاید هم چون فکر مى کننم ٣ ماه تابستان را چگونه به سر ببرم .

هنوز تکلیف کار کشاورزیم مشخص نیست نمی دانم چکار کنم ،

راست میگفت شریعتى خدا بیامرز که هر چه آدم بیشتر بداند و فکر کند زنگی سخت تر مى شود ولی هرچه خرتر و نفهم تر باشد زندگی آسان تر مى شود .

فکر کنم گاهی لازمه که نفهم و خر باشم تا شاید فرجی شود .

/ 1 نظر / 13 بازدید
امیدسرگردان

سلام مطالب وبلاگت خ خوب بود خوشحال میشم به وبلاگ مم بیای ونظراتتو بهم بگی