شهریار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ شهریار
آرشیو وبلاگ
      زیر سایه آفتاب ()
بغض نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٠

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
اولین ها نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٠

خطم یک طرفه شده با یک شماره ایرانسل به دکتر دامپزشکمون زنگ میزنم وقتی میفهمه منم میگه شهریار تو خیلی مشکوک هستی چند تا شماره داری یعنی اینجوری پیش بری شلوارت چند تا میشن . میگم دکتر جان من تو اولیش موندم دو ساله که دنبال اولیشم نشده که نشده الان بعد دو سال تازه می خواد یه اخبر های بشه . می خنده میگه : بله که سخته ولی همیشه فقط اولیش سخت است اینو که رد کنی برات عادی میشه ! باهاش موافقم همیشه هر کاری برای اولین برای در حین سادگی انجامش غیر ممکنه به دلایل مختلف مسئولیت ، خط قرمز ها ، خلاف شرع یا عرف بودن و دلایل دیگه ! بعد سربازیم می خواستم یک کار شروع کنم دنبال سرمایه میگشتم ، کاکا ( عمو ) 6 تومان بهم داد و یکی از عمه هام هم چند تکه طلا که برم بفروشم همشون رو گرفتم رفتم طلا فروشی که بفروشم هر کار می کردم نمی تونستم برم تو چون اولین باری بود که می خواستم طلا بفروشم و با پولش کار کنم و نرفتم ! فکر کنم بعضی از این اولین بارارو نشکنم بزارم بمونن خیلی خوب میشه . باعث میشن خیلی فکرا و خیلی کاراو انجام نداشم از عادی شدن بعضی چیزا میترسم ! مثل همون آرزوهای هستند که تا وقتی بدستشون بیاری تازه می فهمی آرزوی داشتنشان از داشتنشان بهتر است .

  نظرات ()
رفتن نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٢

 

حوصله ندارم از زیر پتو دربیام هوا سرده چشمام باز نمیشه همینجوری دارم دنبال گوشیم میگردم که ببینم ساعت چنده ؟ چند تا اس ام اس از بهترین دوستم دارم اول صبحی خوشحال میشم ! ساعت ده شده که دکتر دامپزشک رسیده باید ببرمش داخل سالن تا چند تا نمونه از گله بگیره در همین حین اس ام اس هارو می خونم خیلی ازم تعرف و تمجید کرده به یاد ایامی که با هم بودیم دوران دانشگاه الان 3 ساله ندیدمش نمی دونستم جوابشو بدم تشکر کنم ؟ جواب ندم ؟ منم ازش تعریف کنم ؟ که اس ام اس داد چرا جواب نمیدی که نا حدودی کار منو را راحت کرد گفتم خواب بودم بهد باهم حرف زدیم از گذشته ایامی که با هم بونمون ، از اینکه داریم ازدواج میکنیم و برای هم خوشحالیم ، از اینکه شاید که نه مطمئنن به دلیل فاصله ایی که داریم ، ازدواج  ، کار و مشغله اگه مثل این سه سال بگذره دیگر کم کم داریم به پایان این دوستیمون نزدیک میشیم . تحت تاثیر قرار میگیرم واقعا چهار سال نزدیک ترین ها به هم بودیم و سه سال بعد خیلی کم ولی باز چند ماه یک بار با هم تماس داشتیم ولی به نظرم حق با او باشه به پایان این دفتر نزدیک تر و نزدیکتر میشیم ، هیچ وقت فراموشش نمی کنم ولی می دونم الان دیگر شاید تماس هایمان سالی یک بار یا چند سال یک بار شود . برایش آرزوی سعادت دارم . به قول یک از دوستان همه حق داریم بریم ولی می تونیم بزرگ باشیم بعد برویم فکر کنم داریم بزرگ می رویم .

  نظرات ()
تغییر نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/۱۱

الان دقیقا ساعت 3:23 شب است لپ تاپ روشنه و یک موزیک محلی گذاشتم چند متری با من فاصله داره خودم دارم با تبلت جدول حل میکم یک پتو انداختم روم با دوتا بالش زیر سرم دفتر های حساب کارم هم یک گوشه اتاق افتادن ساعت ، گوشی ، دفتر یادشت و  کیف پول ، خودکار و مدادم گذشتم بالای سرم تا دم دست باشن . چند تا جلد چیپس و بسکویت و آب میوه هم یک گوشه اتاق افتادن با یک لیوان تمیز و یکیش هم که کپک زده . دیروز که یکی از دوستای هم دانشگاهی اومده بود دیدنم سبک زندگی منو دقیقا مثل دوران دانشگاهام توصیف می کرد . الان که خودم دقیق تر شدم همین طور بود تقریبا 7 سال یعنی از وقتی که رفتم دانشگاه و سربازی و الان یک سال بعد از سربازیم دقیقا همینطور که تشریح کردم زندگی کردم الان که این وضعیت رو دیدم با خودم فکر کردم اولا ایا واقعا قرار چند وقت دیگه کلا این سبک زندگی رو عوض کنم !؟ آیا واقعا برای همسرم قابل تحمل میشم !؟ دوما دیگه خبری از این شب بیداری ها و گوش کردن به موزیک با صدای بلند نیست  !؟ سوما اصلا هم ناراحت نیستم ... همین که می دونم این عادات و سبک زندگی رو باید کنار بزارم برام با مزه و هیجان نگیزه .

 

  نظرات ()
لیاقت نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٩

هر کاری میکنم نمی تونم بنویسم فکر کنم از هیجان باشه قبلا فقط یک بار اینجوری شدم و اونم ، هم زمانی بود که در انتخاب رشته ارشد مجاز شدم . و امروز که تا 15 روز دیگر ازدواج میکنم فکر های مختلی به سراغم میاد که از همشون خندم میاد و لبام تا بنا گوش باز میشه یکی ببینه و ندونه واسه چیه فکر میکنه پسره پاک خل شده که یهو می خنده و ساکت میشه . فکر می کنم نمی تونم کارایی که می کردم مخصوصا توی دانشکاه انجام بدم ، بی مسئولیتی تمام ، یعنی واقعا دارم داماد میشم !؟همسر میشم !؟ بچه دار و پدر میشم !؟ عاشق بچم همیشه دعا میکردم بچه اولم دختر بشه ولی هر کار کردم یک اسم خوب به ذهنم نرسیده بامزست اسمای پسرونه رو انتخاب کردم ! عمه ها و عمو رفتن خرید هارو انجام دادن دیگه فقط همین خرده کاریی ها موندن ! فکر کنم بزرگترین اتفاقیست که دارد برای زندگیم می افته  و به قول یکی از دوستان بزرگترین هدیه خداست به من در خودم احساس غرور میکنم که من اینقدر مرد شدم که لیاقت چنین هدیه ای رو داشتم که بهم دادن و این فکر که آیا واقعا لایق این هدیه الهی هستم عصبیم میکنه و فکر کم آوردن در زندگی و خم شدن زیر چرخش پالس های مفنی را در کل امواج مثبت ذهن من رها میکنه . همیشه توی فیلم ها میدیدم موقع عروسی ، عروس و داماد یک خورده عصبی هستند و هیچ وقت هم درک نکردم که چرا و امروز می فهمم که چرا !؟ همین جور که این روزا داره میگذره همش مشغول فکر کردنم به اینکه دارم وارد یک مرحله دیگه از زندگی میشم . به اندازه تمام ثانیه های این روزها احساس برای نوشتن دارم ولی واقعا نمی تونم چطوری به زبان واژه ها بیانشان کنم .

 

  نظرات ()
وصال نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٦

زمان اندک است و فرصت کوتاه. هر چه کنی این زمان اندک، تو را به جای دوری نخواهد رساند. زمانی که چین و چروک های روی صورتت را می بینی با خود می اندیشی که آیا انتخاب هایم درست بود؟ آیا آنچه بر من گذشت، به خواست من بود؟ و آیا نمی شد بهتر از این باشد؟ اگر قلبت نازک باشد، چشمانت تر خواهند شد. متوجه میشوی که دنیا کوتاه بود و ارزش بی مهری هایی که کردی، بی مهری هایی که دیدی را نداشته است. مهم نیست که چقدر ثروتمند هستی، تحصیلاتت را تا کجا رسانده ای، چند فرزند داری، به کدام سرزمین ها سرزده ای.شاید تنها چیزی که بتواند قلبت را تسکین دهد، دستانی باشد که طی این سالیان با تو همراه بوده اند. قلبی که با قلبت تپیده است. آغوشی که تو را در فصل های سرد، گرم نگاه داشته است. اینجاست که متوجه می شوی که محبت تنها خاطره تو خواهد بود، از آنچه بر تو گذشته است.تو را خُدا به من هدیه داد و در مورد این عشق، طرف من تو نیستی بلکه خداست. روزی نیست که به تو فکر نکنم و روزی نیست که از خدا برایت طلب شادی و شادکامی نکنم. دوستت دارم بی آنکه بخواهم دوستم بداری. دست من نیست. در تو چیزی بودیعه گذاشته شده است که از آنِ منست. "عصاره زندگی" من در وجود توست. خیلی زود متوجه این موضوع شدم. البته می دانم چطور چیزی که در دستان خدا بود از دستان تو سر در آورد. من قوی هستم بیش از آنچه تو تصور می کنی. ضعف من در برابر خودت را ضعف روحی من قلمداد نکن. عشق من به تو، نقطه قوت و نجات من در زندگی است. این را خدا بهتر می داند. پاره تنِ من. قلبم در سینه ی تو می تپد ، روزی میرسد که از خواب بر می خیزیم و در چشمان یکدیگر زل می زنیم. نمی دانم آنجا کداممان زود تر اشک خواهیم ریخت. در اینجا که چشمان من تر است. در جهار ماه گذشته ثانیه ثانیه زندگیم منتظرت بودم امشب آرامم کردی فقط با یک پیام همیشه دوستت خواهم داشت مادامی که زنده باشم چنین خواهد بود . فکر کنم دیگر دارد تمام میشود بعد از اینکه چند دفعه تا یک قدمیش رسیدیم ولی باز یک اتفاقی افتاد که کنسل شد و عقب افتاد تقریبا دوسال به این روش گذشت و الان دیگر جدی تر از پیش شده همه مشکلات تا حدودی حل شدن آمادگی ما هم بیشتر شده اگه خدا بخواد 15 تا 20 بهمن ازدواج می کنیم . بیا با هم فراموش کنیم روز های که زمان سر جنگ داشت با ما و بیا با هم خاطره بسازیم .

 

  نظرات ()
عزیزم نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۳/٢٦

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
همیشه دوستت دارم نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۳/٢۱

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
اولین هدیه نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۳/۱٩

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
آرزو نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۳/۱۸

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
آلان یا قبلا نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۳/۱۸

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
عشق نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۳/٥

بعد از این همه فراز و نشیب و یک بار کنسل شدن ...

.

دبشب یک شب متفاوت بود هم برای من هم برای عشقم و حتی برای خانواده هایمان  ما دیشب رسما با هم نامزد شدیم و ایشالا چند بعد هم این پیوند رو محکم تر کنیم ...

حس خوب و توصیف ناپذیزی دارم امیدوترم همیشه همینطور بمونم .

.

شب شلوغ و با هیجان و طولانی هم بود یک شب پر از خاطره که هر وقت به یادش می افتم یادم می یاد که چقدر استرس داشتم و چقدر این حس و استرس برام شیرین بود و به خاطرات شیرین مشترکمون پیوست که فقط به یاد خودم و عشقم میمونه همینم کافیه از دیشب تا آلان که دارم می نویسم نتونستم باهاش حرف بزنم

.

4 خرداد 92

  نظرات ()
یک روز خاص نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱/۳٠

 

هر کسی لنگه و جفتی داره که فکر می کنه خدا اونو فقط برای اون یکی آفریده چون یک چیزی از درونش و یک حس غریب که هیچ وقت تجربش نکرده و براش تازگی داره که یک تکه از وجودش در اون فرد قرار گرفته با هیچ توضیح و منطقی هم نمیشه براش دلیلی آورد . که می تونه یکی از مهم ترین شاید هم  اصلی ترین اتفاق در زندگی یک نفر باشه و بعد خیال پردازی های دیگه زندگی مستقل ، بچه ، عشق و دوست داشتن و ... یک دوست که هیچ که هیچ محدودیتی نداره و در هر زمینه ایی می تونی بهش اعتماد کنی که فقط وجودش می تونه دل گرم کننده و امید بخش باشه .

حالا نوبت منه  که همچین کسی رو پیدا کردم و قراره اگه خدا بخواد یک عمر باهم و برای هم باشیم امشب مراسم نامزدی برگزار میشه .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
مطالب اخیر دنیای مجازی تونل درختی ازدواج دهه فجری که جا ماند رفتن اولین ها بغض پیروک ( آقاجون ) تغییر لیاقت
کلمات کلیدی وبلاگ افکار و دلواپسی ها (۱۸) ازدواج (۱۳) تحصیل (۸) سربازی (٧) کار (٧) معلم (٦) خاطرات (٥) خودم (٥) انتخاب رشته (٢) کارشناسی ارشد (٢)
دوستان من نوشته های یک ذهن زیبا اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد( شیرین) عشق و سکوت کنار تو درگیر آرامشم ( غزل سپید ) ماهی لپ دار مشاوره خانواده پرتال زیگور طراح قالب