شهریار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ شهریار
آرشیو وبلاگ
      زیر سایه آفتاب ()
رجب نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/٢۸

پنجشنبه شب رفتم روستا تا آقا جون و مامانو ببینم مامانو هفته قبل دیده بودم دلم خیلی واسش تنگ شده بود قلب ولی آقا جوان رو خیلی وقت بود ندیده بودم قبل از این که بخوابم رفتم  خونه عمه که ببینمش دیدم قلیون اونجاست به دختر عمه گفتم که چاق کنه واسم بیاره و مامانش نفهمه  شیطان که آورد به من داد خودش رفت چشتون روز بد نبینه وقتی چند تا پک کشیدم حالم خیلی بد شد و گلاب به روتون بقیه ماجرا سبز ....

.

بدیش اینجا بود که عشقم باخبر شد نگران که حالم بده مگه ول میکنه مجبور شدم بگم چی شده حالا بیا درستش کن قهر کرده در حد لالیگا با هزار تا نازو قربونت برم و صد البته ( غلط کردم تو دلم ) موفق شدم آشتی کنیم  بغل مگه به همین سادگی بود به همه مقدسات قسم بخورم که دیگه یک پک هم نکشم هفت خان رستمم آسونتر بود یه ساعتی زیر آسمون خودا نشستم تا حالم بهتر شد   ....!

.

عمه اومد ببینه خوابم دید بیدارم گفت اگه بیدار موندی آقا جون رو ساعت 4 بیدارش کنم که یه چیزی بخوره می خواد فردا روزه بگیره گفتم چرا !؟ هم به خاطر ماه رجب هم اینکه نذر کرده بود واسه بابا که می خواست ریه هاشو عمل کنه منم گفتم باشه ....

.

با آلارم گوشی بیدار شدم و سحری رو واسش آماده کردم بیدارش کردم با هم خوردیم  خوشمزه. آدم مذهبی نیستم ولی بعدش که به بابا زنگ زدم گفتش که دکترا گفتن نیازی به عمل نیست و آزمایشا همشون منفی بودن فردا مرخص میشه هورا. خدارو شکر

.
سوال 1 : یکی نذر کنه و نذرشو بده آیا ثوابی هم بهش میرسه یا نه چون خدا حاجتش رو داده همه چیز تسویه شده !؟ سوال

 بعدا نوشت : خودم هم با آقاجون روزه گرفتم گاوچران
    

  نظرات ()
مجاز نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/٢٥

 

تقریبا 5 ساعت از اعلام نتایج گذشته بود استرسی نداشتم عجله ایی هم نداشتم که ببینم چه کار کردم .... قبل از اینکه برم ببینم گفتم حالا بگم قبول شدم بعد اگر هم نشدم  میگم که نخواستم برم  اونم برای سربازیم برای همین بزار باشه برای سال بعد .... بعد اومدم خونه داشتم نماز می خوندم  که عمو اومد گفت که چکار کردم !؟

.
گفتم من که مجاز شدم چو هم انداختم که قبول شدم اونم دانشگاه معتبر چیزی نگفت .... نمازم که تموم شد هر کاری میکردم سایت سازمان سنجش باز نمی شود عمو هم همش می پرسید چی شد !؟ چکار کردی !؟ مجاز شدی !؟ دیگه کم کم داشتم عصبی میشدم که باز شد تازه استرس اومده بود سراغم خیلی آروم صفحه رو میکشیدم پایین که دیدم مجاز شدم و با یه لحن هورا با هیجان و شادی گفتن مـــــــــــــــــــن مجاز شدم !

.
خیلی هیجان زده بودم دفترچه انتخاب رشته رو هر چی می خوندم اصلا چیزی نمیفهمیدم دیگه بی خیالش شدم صبح رفتم سر کار اونجا دانلود کردم و خوندمش ، امشب هم انتخاب رشته کردم و امید وارم قبول بشم ،بهتون خبر میذو که نتیجه آخر چی شده ،شما ها دوستان گلم هم دعا کنین که قبول بشم .

  نظرات ()
بازگشت به گذشته نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/٢۱

یکی ازبهترین دوران زندگی ما دوران کودکی و نوجوانی  است . با تمام شیطنت ها ، بازی گوشی ها و شیرین های آن دوران وبزرگ ترین آرزوی آن روز هامون هم بزرگ شدن است به هر قیمتی خوردن غذا هایی که ازشون متنفری پویشیدن کفش های بابا و مامان اونم با تمام مشقت و سختی  که حداقل نیم سانت قدمون بالاتر بره که فکر کنیم بزرگ شدیم نه حسادتی ، نه غصه ایی و به دور از تمام مشکلات روزانه اطرافمون زندگی میکنیم برای این دوران هم پایانی است . ولی نه اون پایانی که انتظارش رو داشتیم به محض ورود به مرحله جدید زندگی و تا اخر عمرمون  حسرت این آرزومون رو میخوریم تنها آرزویی که همه آدم ها بهش میرسیم و همه به این نتیجه میرسیم که کاش این  آرزو رو نداشتیم و به همون دوران کودکی برمی کشتیم .

.
من دو روز به آرزم رسیدم و 20 سال از زمان به عقب بازگشتم بعد از 8 سال یک سفر 2 روزه ایی داشتم به زادگاهم که منو برد به دوران کودکی دو روز سرشار از انرژی و شادابی کودکی با همان هیجان و شور و شوق گذشته همه چیز همان طور بود حتی کوچه های خشتی و دیوار های که با برگ درخت نخل درست شدن .

.
گذری به گذشته به همراه تصاویر .   

  

درخت انبه با میوه که تازه فصل برداشت میوه شروع شده .

درخت خرما که تیر ماه فصل برداشت اون است .که به زبان محلی به فصل برداشت امِن

(Amen) میگن با یک خاطره بد و البته الان خنده دار از بالای یکی از این نخل های 4 متری سقوط کردم و پام شکست البته الان سالم هستم . لبخند

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
خوشبختی !!؟ نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/۱٧

http://img.pusku.com/up/ea5955b30836.jpg

هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز  حسش کنم و نمی تونستم هم تصور کنم که بدون پول هم میشه بدستش آورد چیزی که در جای دیگر به جستجوی آن بودم و در جایی پیداش کردم که تمام تصورات من رو به هم میریزه ...

.
تنها حسی که نمیشه به کسی بخشید و بهش هدیه داد چون باوری است که یقیناً باید خود شخص به آن دست پیدا کند که درک کنه  به چه چیزی دست یافت به  نظر من  در این زمان کمتر کسی به دنبالش میره تا پیداش کنه و معمولا در جای دنبالش می گردیم که اصلا وجود نداره چه برسه که بتونیم پیداش کنیم

.
من خیلی خوشبختم حتی حس میکنم هیچ کس مثل من خوشبخت و خوشحال نیست .

.
یک نامزد خیلی خوب دارم که عاشـــــــــــــقش هستم
یک خواهر کوچـــــــــــــــــــــــولوی شیطون دارم که عاشق شیطونیاشم که به اندازه تمام دنیا دوستش دارم
یک دوســـــــــــــــــــــــــت فوق العاده دارم که خیلی کمکم کرد خودم رو پیدا کنم و حس کنم خوشبخت هستم و کمک کرد که با عشقم و بچم باشم
یک بــــــــــــــــچه دارم که کسی ازش خبر نداره جز همین سه تایی که خیلی دوستشون دارم عشقم ، خواهر نازم و دوست نازنینم.  
یک خانواره شادو صمیمی دارم .

.
دیگه چیزی واسه اینکه خوشبخت باشم کم ندارم جز اینکه همیشه در کنارشون باشم و خوشحال و سالم ببینمشون .

.
فکر میکردم خوشبختی کلمه ایی است برای رهایی از فشار های روز مره زندگی خود به کار میبرند ولی الان حس میکنم جایی برای نا امیدی ندارم جون کسانی رو دارم که

  نظرات ()
سنت یا تعصب !؟ نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/۱٢

هویت و شناسنامه هر قوم و ملتی  سنت ها ، آیین ها و  فرهنگ  آنها می باشد که طی سالیان متمادی دست نخورده و به صورت نسل به نسل ، از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده اند با کمترین کمی و کاستی که کاربردهای زیادی در زندگی روزمره این ملت ها دارند.
.
این آیین ها در شرایط خاص و زمان های خاصی به وجود آمدن بعضی ها شون بیش از حد افراطی و بعضی بیش از حد تعصبی هستند که متاسفانه  با هر گونه تعقییر ، نوآوری و پیشرفت سرسخت ترین برخورد هارو دارند و کمترین پذیرش رو نشون میدن که این خود باعث عقب ماندگی ملت ها از جوامع بین المللی می باشه !
.
.
من بیشتر بحث ام با خودم هست که در چنین جامعه ایی به دنیا اومدم و با چنین نگرش هایی بزرگ شدم و در همچین جوی هم زندگی میکنم  با تمام کمی ها و کاستی های که دارد و یا با اون فرهنگ غنی و باستانیش که طرف دار های خودش رو دارد . حالا که من با چنین نگرش ها  و افکار رشد یافتم منطقی به نظر نمیرسه که سنت های نیاکان خودم رو زیر سوال ببرم . که چرا !؟ اوصولا این طور تربیت شدم  که فقط قبول کنم نه اینکه بپرسم .
.
چرا من نمیتونم با نامزدم حرف بزنم !؟ چرا وقتی من تمام این سنت ها رو با تمام قواعد سخت گیرانش زیر پا میزارم و با نامزدم هم صحبت میشم اون به جای خوش رویی به من بگه که این رسم ما نیست !؟ در صورتی که خودش هم به وجد اومده .
.
اگه حرف بزنی و مخالفت کنی با تعصب همراه  با خشم مواجه میشی که تحت تاثیر فرهنگ  بیگانه قرار گرفتی و متاسفانه همه چیز هم به ایمان و اعتقاد آدم ربط پیدا میکنه که به خاطر ضعف های خودم همچین باورهایی رو زیر سوال می برم .هر کسی در چنین جوامعی جرات کاری که دوست داره انجام بده رو نداره و نمی تواند انجام بده . در این جوامع باید وانمود کنی کسی هستی که همه دوستت داشته باشن نه اونی که خودت دوست داری باشی .
.
.
پ ن 1 :  از دوست خیلی خوبم ممنون که به من ایمانداشت و منو تشویق کرد که کاری بکنم از خودم راضی باشم تقدیم به تو .
پ ن 2 :  همه چیز به این بدی نیست مخصوصا مراسم ازدواج باشکوه
  نظرات ()
دوست نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/۸
بر اساس کدامین نیاز و برای  ارضای کدام حس به دنبال یافتن افرادی بهتر هستیم که بتونیم بهشون اعتماد کنیم فارغ از هر گونه انتظار و چشم داشتی !؟
.
اجتماعی بودنمون !؟ فرار تنهایی هامون !؟ احتیاج به فهمیدن و درک کردن !؟ ویا فقط از روی غریزه  .....
.
دوستی هایی که گاهی فراتر از نتظار ظاهر میشن و به افسانه ها بدل میشن که قرنها راویان آنهارو روایت میکنن . دوستی هایی که بعدها با پیوند های مبارکی به سرانجام میرسن . و یا آنهایی که با هم پایه های تمدن ها رو بنا کردن و در تاریخ ماندگار شدن .
.
ولی همیشه که همه چیز به این صورت کلاسیک و رمانتیک پیش نمیره بعضی ها به بعضی هایه دیگه به خاطر این دوستی ها حسادت میکنند و نقطه مقابل دوستی چقدر نزدیک ، به نظرم این دوستی و حسادت با هم دوستن وقتی باهم دست به یکی میکنن که یکم تفریح کنن به صورت بی رحمانه ایی با هم نقش بازی میکنن و مارو بازیچه خودشون میکنن و  فقط میشینن و از سر در گمی و گیجی مون لذت می برن و بهمون میخندند.
.
اگه غیر از اینه چرا دو برادر  و خواهر که فقط عشق و دوست داشتن رو نسبت به هم یاد گرفتن ولی برای تقسیم میراث نیاکان خود از بی خود میشن و تمام عشق بینشون از بین میره ، ......  زن  و شوهری که با همین دوستی با هم پیوند بستن تا این دوستی خودشون رو محکم تر و ناگسستنی تر کنن و به همه اعلام کنن که کسی حق نداره به حریم دوستیشون وارد بشه بعد از مدتی تنها راه چاره برای به قول خودشون راهایی طلاق می بینن ، ......  دو دوست که پا رو فراتر از همه قرار دادن و بدون هیچ پیوند خونی و زناشویی الهام بخش هم می شن و اینها پیوند خودشون رو در قلب هم دیگه می بندند که پیوند دوستی آنها در هیچ کتاب و دفتری ثبت نمیشه  ولی بعد از یک اتفاق بسیار پیش پا افتاده ......
.
همیشه و درهر  جامعه و ملتی ساختن یک چیز بسیار دوشوارتر از ویران و تخریب کردن اونه  دوستی های و پیوند ها وسوگند هایی که با هم دیگه بسته شدن تا شاید باعث پایداری بیشتر بشن ولی وقعیت یک چیز دیگری است به راحتی از هم گسسته میشن باید مراقبشون باشیم .
.
اعتمادی که با تمام وجود در این سالها ایجاد شده یک شبه به پایان میرسه چقدر تلخ و زجر آوره اگه یه کم گذشت داشتیم و یه کم قدرت بخشش هرگز همچین چیزی پیش نمی اومد دوستی هایی که سالین مدیدی باهم پایه گذاری کردیم یک شبه فرو نمیریخت چه غرور کاذبی که اجازه چنین کاری رو نمیده و مارو نابود میکنه ولی اجازه بخشش نمیده . چرا ما به تاریخ نپیوندیم و افسانه نشویم !؟
.
بیاید ببخشیم ، کینه حسات و این غرور کاذب رو از خودمون دور کنیم و فاصله هارو محدود و کمتر کنیم  ... ، بیایی یه خورده به خودمون فکر کنیم چرا که بعد این اتفاقات نه ما همون آدم سابق میشیم و نه دوستی هامون با همان شور و اشتیاق قبلی میمونن ، بیاید با خودمون دوست بشیم .به نظر من یک دوست خوب ارزش همه اینهارو دارد گذشت و بخشش .
.
.
پ ن : چهار روز با بهترین دوستم قهر بودم فقط بخاطر اینکه منتظ اون بودم که بهم زنگ بزنه و اونم منتظر من امروز تولدش بود و بهترین بهون آشتی تولدش مبارک  !
 
 
 
  نظرات ()
دریا نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/٥

 

دریا همیشه با اون وسعت بی کرانش که با ملودی اموجش در هم آمیخته شده آرام بخش بوده و اون صلابت و خستگی ناپذیری خودش رو با غرور تمام به رخ می کشه .

.


 بعد از اینکه از سر کار برگشتم خونه و نهار خوردم یهو به دلم افتاد امروز بعد مدت ها برم کنار دریا یه قدمی بزنم و وقتی رفتیم اونجا که هم خلاقیتمون گل کرد مژه

و هم اینکه رفتیم یه خورده آبتنی قلب  موقع برگشتن یه خورده که پیاده اومدیم دیگه نا نداشتیم پیاده برگیریم زنگ زدیم آژانس اومد دنبالمون و ماهم با لباسای خیس  به راننده  افتخار دادایم چیزی نگفت از خود راضی.

در آخر هم قوم مغولی که همرام بود این همه زحمت رو تخریب کردن به فول پسر عمه اثار تاریخی رو که اینقدر زحمت کشیدیم مرمت کردیم تخریبش کردن که یادم رفت از اون صحنه دل خراش عکس بگیرم شیطان.

عکس های خلاقیت هم در ادامه مطلب خجالت

.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
چرا !!؟ نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/٥

http://www.mihanmarket.com/News/Images/18359_588436387_mtn_IMAGE634921684871140016.jpg

بعضی وقت ها که ساکت نشستی و همه جارو یه سکوت مرگبار بار گرفته و با خودت خلوت کردی یه چیز هایی به فکر آدم میاد که خودش هم خندش می گیره و به خودش میگه که واقعا چرا !؟
چرا قبلا به فکرم نرسیده !؟ و چرا های دیگه ...

.
همین جوری داشتم در مورد دانشگاه فکر می کردم که یهو به فکرم اومد مدارس دولتی ( ابتدایی ، راهنمایی ، دبیرستان ) که در پایین ترین سطح آموزشی و آزمایشگاهی قرار دارند و اتفاقات دل خراشی که ...  ولی در مقابل مدارس غیر انتفاعی دارای بهترین امکانات و بهترین سطح آموزش رو دارن تا جای که این مدارس فقط برای اقشار کم درامد و متوسط جامع هست ...

.
نکته قابل توجه و تامل که بیشتر ذهنم رو مشغول خوش کرده بود اینه که در سطوح بالاتر دانشگاهی و تکمیلی این توازن بهم میخوره یعنی دانشگاهای دولتی هم سطح تراز و از امکانات آزمایشگاهی و صد البته اساتید مجرب تر نسبت به دانشگاه های غیر انتفاعی ( علمی کاربردی ، آزاد خودمون  و ... ) دارند .

.
سوال اینجاست دولت این دانشگاه هار رو برای تمام ملت ساخته یا فقط اینکه اونایی که در سطح ابتدایی تحصیلات بهتری داشتن منی که در مدارس دولتی درس خوندم باید برم دانشگاه غیر انتفاعی ( آزاد ) ولی اونی که رفته در مدارس غیر انتفاعی درس خونده بره مدارس دولتی ..... با اون شهریه های سر به فلک کشیده که کمر هر پدری رو خم میکنه و دل هر فرزندی رو رنجور .

.
اگه من می تونستم که همون اول میرفتم در این مدارس درس میخوندم حالا چه چیزی باعث شده که من اون هزینه اولی رو قبول نکنم ولی بعد شاید دها برابر اونو بپردازم !؟
هرچی فکر میکنم به نتیجه نمی رسم . هر کسی برداشت بهتر و متفاوتی در این موضوع داره بگه تا به یک نتیجه کلی برسیم . 

.

عکس : نوزدهمین شماره ماهنامه کارتون و طنز خط‌خطی منتشر شد که آتش‌سوزی در مدرسه دخترانه‌ای در پیرانشهر

  نظرات ()
دلگیرم نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/٢/۱

چقدر بزرگ و ریشه ای اصلا فکرش رو هم نمی کردم اینقدر فراگیر باشه که چند حالت بیشتر نداره یا من در روابط اجتماعی خودم خیلی ضعیفم و یا اینکه به قول دوستان کلا توی باغ نیستم . در یک جامعه کوچکی که دارم توش زندگی می کنم و با تمام وابستگی هایم به ندرت که چه عرض کنم تقریبا اصلا ندیدم ولی در بیشتر وب ها ، چت روم ها، فیس بوق و ... این مشکل وجود داره  و خیلی هم در موردش صحبت میشه ، پست میزارن ، نظر میدن  و لایک میکنن .

.

که پسره بعد از یک مدت دختره  رو به حال خودش رها کرده رفته بعد از تمام قول و قرار هایی که بینشون بوده و با تمام وابستگی های که بینشون ایجاد شوده به قول خودشون عاشق شدن .  گفتم پسر چون شایع تره و بیشتر  در موردش صحبت میشه چراکه یک زن با اون جنس لطیفش فکر نمی کنم بعد از وابسته شدن به یک نفر حاضر باشه همچین کار بکنه ویا کمتر پیش میاد.

.

به این کار ندارم شاید من از عشق چیزی نمی فهمم ولی داستان ها و حکایت ها و افسانه هایی که شنیدم و خوندم هیچ عاشقی حا ضر به ترک معشوقش نشده حالا به هر قیمتی که واسش تموم بشه . وقتی همچین پست های می خونم یا یک وبلاگ نویس برای توصیف خودش در گوشه ایی از وبش نوشته می خونم یه جوری میشم گاهی احساس همدردی میکنم و گاهی نمی فهممشون .

چرا !؟ چرا همه ما می خواهیم تصمیمات اشتباه خودمون رو توجیه کنیم و روابطی که خودمون میدونیم راهی به جایی نمیبره و فقط بعد از مدتی باعث میشه اعتماد بنفس خودمون از دست بدیم دچار استرس های بی مورد ، افسردگی و گوشه گیریمون میشه ادامه بدیم مهم تر از همه باعث میشه که اعتماد خودمونو نسبت به همه از دست بدیم .

چرا نمی آیم از تجارب همدیگه استفاده کنیم لازم نیست که خودمون همه چیز رو تجربه کنیم چون اینجور فرصتی برای زندگی بدست نمی آریم اینجوری خیلی زود در اوج جوونی پیر میشیم .بیشتر از این متاسف میشم که روز به روز این اتفاق بیشتر میفته و افرادی که دچار این اتفاق ناخوشایند میشن  جوون تر ها هستن  و  اینکه کم کم داره یه یک امر عادی میشه .

.

دلگیرم از خودم ، از این همه تنهایی ، از این همه دل تنگی و بی اعتمادی ، دلگیرم از درد ، از یک درد مشترک دلگیرم از این فاصله ها  ، فاصله های بی مورد .

این دل که کاروانسرا نیست که هر کس خواست یه سرکی بکشه و بعد راهش رو بگیره بره این روز ها کسی دست هایش را اردی نمی کنه که بفهمیم می خواد چکار کنه .

  نظرات ()
مطالب اخیر دنیای مجازی تونل درختی ازدواج دهه فجری که جا ماند رفتن اولین ها بغض پیروک ( آقاجون ) تغییر لیاقت
کلمات کلیدی وبلاگ افکار و دلواپسی ها (۱۸) ازدواج (۱۳) تحصیل (۸) سربازی (٧) کار (٧) معلم (٦) خاطرات (٥) خودم (٥) انتخاب رشته (٢) کارشناسی ارشد (٢)
دوستان من نوشته های یک ذهن زیبا اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد( شیرین) عشق و سکوت کنار تو درگیر آرامشم ( غزل سپید ) ماهی لپ دار مشاوره خانواده پرتال زیگور طراح قالب