شهریار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ شهریار
آرشیو وبلاگ
      زیر سایه آفتاب ()
کشاورز نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

این افکار آدمی هیچ وقت بشر را تنها نمی گذارد اگر بخواهی تنها باشی یک گوشه کز کنی کاری به کاره کسی نداشته باشی باز تنهایت نمی گذارد چه بخواهی چه نخواهی باید باهاش کنار بیای و سر کنی.

این حال ، این روز های من است که در به در دنبال راه و چاره ای برای کار می گردم، ایده های کار یکی پس دیگری همانند سربازان آموزش دیده جلوی چشمم رژه می روند هر کدام دیگری را تحقیر می شمرد تا جایی که جدال بین انها خواب شبانه را از من دریغ کرده است . تا جای که بلِ اجبار کشاورزی را گذیدم ، راهی این باغ و آن باغ شدم تا از هزینه های اولیه ، فصل کاشت ، نحوه نگهداری ، مدت برداشت ، بهترین محصول با بیشترین سودهی را پیدا کنم .

به اولین باغ که می رسم باغ گواوا ست محلی ها بهش می گویند زیتون ، از صاحب باغ اجازه می گیرم می روم یک نگاهی می اندازم چه باغ با صفایی ، چه نسیم ملایمی گونه ها را نوازش می کند و موسقی پرندگان گوش نواز تر از هر موسقی دیگر است، گویی آدرس را درست آمده ایی همان چیزی است که دنبالش می گشتی چند عکس می گیرم ، باغبان به من نزدیک می شود شروع به سؤال میکنم چه ماهی برای کاشت مناسب است ؟ هر چند وقت به آبیاری نیاز داری ؟ کود باید چطور داده شود ، فصل برداشت چه ماه ایی است ؟ چه مدت برداشت ادامه دارد ؟ هزیته أولیه چگونه است ؟ در آخر بازار فروش چی ؟ بندی خدا وقتی با این عجمه از سؤال رو به رو می شود می پندارد خبرنگارم کی بخش می کنین می گویم در پی کار و پیشه هستم یه مقدار زیتون به من می دهد ، خداحافظی میکنم و می روم .

این بار نوبت یک باغی ست که هندوانه کاشته است ، میرویم توی کلبه می نشینیم بعد از احوال پر سی دست پیش می گذارم شروع به سؤال می کنم این یکی انگار راضی تر به نظر می رسد بلند می شود دو تا از آن هندوانه هارا انتخاب می کند به کلبه بر میگردد این محصول من است هنوز ١٠ روزی باید بگذرد تا فصل برداشت برسد قاچ می زند هنوز کال هستند به نشانه تشکر همان ها را قدری می خورم این یکی از مصاحبه خود سی دی می خواهند بنده خدا وقت تلویزیون دیدن را ندارد گفتم برایش می فرستم، می خواهند چند تا از آن بزرگ هایش را بدهد با خودم ببرم که نمی گذارم قول می گیرد ١٠ روز دیگر بروم و هرچه خواستم بردارم چه آدمان صاف و ساده ایی هستند این کشاورزان خداحافظی می کنم ، با خودم می اندیشم این یکی بهتر است راه خودم را می کشم می روم. دوستان متعجب از بخشش این آدم ها .

به باغ های طالبی ، گوجه ، موز و بادمجان میروم همه این ها چه بی آلایش و ساده می زیستن من شبیه هیچ یک از آنها نیستم این کار مناسب من است آیا ؟ ان قدر ساده که کارگر بیچاره بخاطر سادگی خود ۶ ماه بدون هیچ حقوقی کار کرده به قول خودش ارباب وقتی محصول را فروخته به بهانه واهی رفته و دیگر بر نگشته است کار گر بیچاره مانده با کلی آه و حسرت آخر پول این انسان های ساده درد چه کسی را درمان کرده مگر انکه آتش زند به مال خویش. من مانده ام با این افکار ،  کاره خوبیست ولی با صد اما و اگر ...

در آخر خبرنگاری نیز به این افکار پریشانم اضافه می گردد.

  نظرات ()
سالی که بر من گذشت نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

نگاهی به ١٢ ماه سپری شده انداختم تا ببینم این سالی که واپسین روز های خود را می گذر اند و نفس های آخر را میکشد ، اتفاقاتی که در این سال به وقوع پیوسته دیگر به هیچ وجه تکرار نخواهد شد و فقط در خاطرها می ماند و کم رنگ و کم رنگ تر می شود و از خاطرات نیز محو خواهند شد ، سالیانی بعد این دست نوشته ها ایام گذشته را برایم تداعی می کنند.

١) فروردین ایام تعطیل کار می کردم به کاکا کمک می کردم برای صدور کارت های مرزنشینان ، تصمیم گرفتم علاوبر وبلاگ خوندن خودم هم بنویسم ٢٠ فروردین شروع به نوشتن کردم ، ٣٠ فروردین به علت فوت یکی از فامیل مراسم هم به عقب افتاد .

٢) ١٠ اردیبهشت برای امریه سرباز معلمی آموزش و پرورش که وقت مصاحبه داشتم به مرکز استان رفتم و خوشبختانه موافقت کردند ، در آزمون کارشناسی ارشد برای انتخاب رشته مجاز شدم .

٣) چهارم خرداد رسما نامزد کردم .

۴) ١ تیر به خدمت سربازی عزام شدم رفتم نیشابور ، کل تیر و مرداد را انجا گذر اندم یکی از سخت ترین دوره زندگیم با این وجود به شیرین ترین خاطرات مبدل شد .

۵) در مرحله نهایی انتخاب رشته کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی اصفهان پذیرفته شدم که بنا به دلایلی نرفتم ادامه تحصل بدهم. ترجیه دادم بروم خدمت سربازی .

۶) اول مهر برای اولین بار به یک روستای دور افتاده رفتم تا در انجا یک سال آموزگار آن مدرسه باشم ، مدیر مدرسه بهمان گفت از کلاس اول تا چهارم دو کلاس بردارم من نیز دوم و چهارم رو برداشتم .

٧) آبان ماه به دلیل کمبود آموزگار و معلم برای شیفت مخالف درس حرفه ، علوم و آمادگی دفاعی رو نیز برای تدریس به من دادند.

٨) بهمن باز در آزمون کارشناسی ارشد شرکت کردم ، برای امتحان رشته نشاور شرکت کردم ولی برای رشته اصلی نرفتم، چرا که سال بعد هم سرباز هستم امتحان هم فقط جنبه محک و آزمایشی داشت. دیگر اتفاق خاصی نیفتاد و اینچنین این دفتر بسته می شود.

  نظرات ()
افق نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٢/۱٦

افق چه زیبا ست رها از همه چیز اندکی فقط به خدا بی اندیشی و به افق و دور دست چشم بدوزی غرق در زیبای های اطرافت بشوی که همیشه می بینی ولی به علت کار و مشغله زیادی که دورو ورمون جمع کردیم خودمان را از دیدن این نعمت بزرگ الهی محروم کردیم .

وقتی این عکس رو می گرفتم با خودم می اندیشیدم که در این دریای بی کران سوار بر کلک بدون هیچ گونه از این تجهیزات مدرن که این چنین در زندگی ما می تازند ، مسبب همه این فاصله ها ، دوری ها ، جدایی ها افسردگی ها ، خیانت ها و ... شده انگار از آب و غذا اهمیت شان برای زندگی بیشتر است بله اینچنین در زندگی روز مره مان رخنه کرده ند ، به پیش بروی تا انجا که چشم کار می کند بی انتها بی نظر می رسد ، تو هستی ، دریا ، آسمان آبی و خدایت ، آن وقت است خودت که را رها و آزاد می یابی چیزی که بی وقفه به دنبالش هستیم ، هرچه بیشتر سعی می کنیم ازش دورتر و دورتر می شویم .

 

  نظرات ()
بازی نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٢/٤

 بعد از مدت ها یه سر به وب دوستای قدیمم زدم یک پست در مورد اتفاقایی نوشتن که دوست ندارن بیافته منم چند تایی تا جایی که ذهنم یاری کرد نوشتم که به مرور زمان بعضی ها شون کم میشن و دغدغه های جدید جاشونو میگیرن .

١-اگر روزی اتفاقی واسه برادرام و خواهرام بیافته.

٢-اتفاقی واسه لوند (داداش بهرام) و هانی خواهر کوچولوم بیافته.

٣-مرگ نزدیکانمو ببینم.

۴-نتونم مادرم رو ببرم مکه .

۵-بچه دار نشم.

۶-دختر دار نشم .

٧-نتونم خونه بخرم .

٨-نتونم اون زندگی که انتظارشو دارم داشته باشم.

٩-سرطان بگیرم .

١٠-پیر بشم وبال گردن بقیه بشم.

١١-نتونم راه برم ، حرف بزنم،ببینم ، بشنوم.

١٢-واسه نامزدم اتفاق بدی بیافته.

١٣-نتون نامزدمو ببرم ماه عسلی که بهش قول دادم.

١۴-نتونم تمام خوبی های عمه ها و عمو هار جبران کنم.

١۵-نتونم کار پیدا کنم.

١۶-از عکس گرفته خوشم نیاد.

١٧بی مسئولیت بشم.

١٨-واقع بین نباشم.

١٩-بی هدف باشم .

٢٠-ارشد نتونم بخونم .

٢١- اعتماد به نفس خودم رو از دست بدم .

٢٢-الزایمر بگیرم خانواده و دوستامو نشناسم با اینکه کنارم هستن .

  نظرات ()
آرزوها در گذر زمان نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٢/۱

گاهی تمام فکرت درگیر یک مسئله ست ، هر چه بیشر بهش فکر کنی در آن زمان دست نیافتنی تر و خواستنی تر می شود و کم کم تبدیل به یک آرزوی زیبا می شود ، آرزو بد نیست آرزوها به آدمی امید مى دهند گذر زمان را راحت تر و سریع تر می کنند. همان طور که زمان می گذرد کم رنگ ترو ، کم رنگ ترو ، کم رنگ تر می شود تا جایی که دیگر یادت می رود همچین آرزوی داشتی ، بلاخره زمانش می رسد چیزی که روزی آرزو یش را داشتی دیگر برایت آرزو نیست چرا که بهش رسیدی ، آن وقت است از آرزوی که داشتی خنده ات می گیرد، می فهمی که آرزوی داشتنش بهتر از داشتنش است . گذر زمان همه چیز را تغییر می هد فکرو اندیشه ی مارا ، آرزو های مارا ، عادات مارا و ... می گویند گذر زمان همه چیز را عوض می کند در واقع این طور نیست زمان فقط صورت مسئله را تغییر می هد ، وگر نه همه چیز مثل قبل است بلکه فقط نگرش ما نسبت به گذشته تغییر می کند آن هم فقط بخاطر تجربیاتی است که در این مدت بدست آوردیم و هر تصمیم درست یا اشتباه ای که گرفته اقتضای آن زمان بوده و اگر باز زمان به عقب برگردد باز هم همان تصمیم را خواهیم گرفت زیرا این دیدی که اکنون به آن می نگریم در آن زمان این گونه نیست ! پس چیزی برأی تاسف خوردن وجود ندارد .

  نظرات ()
مطالب اخیر دنیای مجازی تونل درختی ازدواج دهه فجری که جا ماند رفتن اولین ها بغض پیروک ( آقاجون ) تغییر لیاقت
کلمات کلیدی وبلاگ افکار و دلواپسی ها (۱۸) ازدواج (۱۳) تحصیل (۸) سربازی (٧) کار (٧) معلم (٦) خاطرات (٥) خودم (٥) انتخاب رشته (٢) کارشناسی ارشد (٢)
دوستان من نوشته های یک ذهن زیبا اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد( شیرین) عشق و سکوت کنار تو درگیر آرامشم ( غزل سپید ) ماهی لپ دار مشاوره خانواده پرتال زیگور طراح قالب