شهریار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ شهریار
آرشیو وبلاگ
      زیر سایه آفتاب ()
مدل مو نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٠/٢٤

ده اردیبهشت است ساعت هفت از خواب بیدار می شوم بعد از پیمودن 700-800 کیلو متر راه خودم را به مرکز استان رسانده ام باید هر چه زودتر آماده شوم تا دیر نشده است آخر ساعت هشت برای امریه سرباز معلمی وقت گزینش دارم لباسم را می پوشم . موهایم ژولیده است . یک ژل جلوی آینه است نمی دانم مال کیست مقداری بر می دارم به موهایم می مالم فرمی به خود می گیرند . میزنم بیرون تاکسی ... ! انگار زود رسیده ام باید منتظر بمانم چند نفری هم به من ملحق می شوند بعد از 30 تا 40 دقیقه درب شماره یک گزینش باز می شود . نوبت کدامتان است میروم داخل . بدون فوت وقت شروع به سوال کردن می کند . نام ؟ نام خانوادگی ؟ نام پدر ؟ و ...  . دیگر آخر های مصاحبه است می گویید آقای شهریار از نظر ظاهری برای یک معلم چه کم دارد ؟ خودم را برانداز می کنم کفش هایم که خوب است . لباسم که اتو شده و لکی ندارد ، ته ریشم دارم پس مشکلی نیست و مدل موها یم که مشکل منشوری ندارد چیزی کم ندارم که ! هیچی ، باز می گوید شهریار به مو هایش چه می زند که براق است روغن مار ؟ نارگیل ؟ هندی ؟ هیچی نمی زنم یهو یاد اون ژل می افتم کار خودش را کرده است .

این دانش آموزان الگو می گیرند از معلم خود برایشان همچون پدر هستی هرچه بگویی قبول می کنند . دانش آموزان بین خودشان پچ پچ می کردند که معلم موهایش چه می زند که این چنین تیره است !!!

  نظرات ()
بهانه ( عشق ) نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٠/٦

در بیرون از کلاس در محوطه مدرسه زیر سایه درخت در حال تدریس به دانش آموزانم هستم در مدرسه انگاری خبری است دانش آموزان جنب و جوششان زیاد شده است ولی مشخص نیست دارند چکار می کنند. بی تفاوت به کارم مشغول می شوم ، دقایقی بعد یکی از دانش آموزان دنبالم می آید . آقا معلم بیاین باهاتون کار داریم ، چه کار ؟ بیاین خودتان می فهمین ، باشه شما برین من میام .

همکارم از دور صدام می زند که زودتر برم ، میرسم با این میز که عکش است روبه رو می شوم . دانش آموزان کلاس پنجم پول هایشان را روی هم گذاشتن و این چشن کوچک را تدارک دیدند . بدون هیچ مناسبت و بهانه ایی فقط برای عشق و احترام به معلمان خودشان ، چقدر با سخاوت ، باید عشق را از این بچه های کلاس پنجمی آموخت ، سخاوت را ، بخشیدن را ، عشق ورزیدن بدون بهانه را ، آن وقت ما به اصطلاح بزرگتر ها همیشه فقط دنبال بهانه و مناسبت می گردیم که شاید برای همدیگر حتی یک شاخه گل بگیریم شاید هم به خاطر مشغله زیاد همین شاخه گل هم یادمان رفت بگیریم . این همه دویدن برای چی ؟ به راستی برای چی ... !!؟

زندگی قشنگ تر از آنی است که تصور می کنیم با تمام سختی ها، دشواری ها و مشقت های آن . چرا باید همیشه دنبال بهانه بگردیم که احساسات خودمون رو بروز بدیم شاید هیچ وقت بهانه ایی پیدا نکردیم و اگرهم پیدا کردیم دیگر دیر شده باشد فرصتی برای این کار نداشته باشیم همان جمله معروف است : " خیلی زود دیر می شود "

عکس 1 : دانش آموزان کلاس دوم و چهارم ( منطقه محروم که میگن همین می باشد)

 

 

 

  نظرات ()
فرش سپید ( ضرب المثل ) نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱٠/۱

الفبای فارسی مگر بیش از 32 حرف است آیا ؟

اگر است چرا ما خبر نداریم !؟

اگر نیست پس چرا من در این مسابقه شرکت کردم 32 حرف کم است باز هم برایم متاسف هستند !!؟

موضوع از این قرار است که چندی پیش شبکه دو سیما را نگاه می کردم از قضا یک مسابقه پیامکی نظرم را به خودش جلب می کند . فرش سپید بود به گمانم !!!

مسابقه جالبی به نظر می رسید باید حدس بزنی و یک ضرب المثل را کامل کنی و این اولین و آخرین ضرب المثل من بود .

" تیر از ش__ ت در رفتن "

فقط برای همین یک جای خالی 32 حرف را فرستادم که جواب همشون متاسفم !

با خودم اندیشیدم که شاید این روزها الفبای مان بیش از 32 حرف باشد. آخر ما غیر ممکن نداریم دیگر و هر چیزی امکان دارد حالا .پو ما هنوز خبر نداریم . نه این که ما از همه چیز عقبیم این هم یکی دیگر است .  دوستان اگر فهمیدن به من هم خبر دهد نیز .

کسی هم کاملش کرد خبر دهد خوشحالمان می کند به قول دوستان در کف این ضرب المثل مانده ایم ولی مغز فندوقی به جایی قد نمی دهد.

  نظرات ()
مطالب اخیر دنیای مجازی تونل درختی ازدواج دهه فجری که جا ماند رفتن اولین ها بغض پیروک ( آقاجون ) تغییر لیاقت
کلمات کلیدی وبلاگ افکار و دلواپسی ها (۱۸) ازدواج (۱۳) تحصیل (۸) سربازی (٧) کار (٧) معلم (٦) خاطرات (٥) خودم (٥) انتخاب رشته (٢) کارشناسی ارشد (٢)
دوستان من نوشته های یک ذهن زیبا اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد( شیرین) عشق و سکوت کنار تو درگیر آرامشم ( غزل سپید ) ماهی لپ دار مشاوره خانواده پرتال زیگور طراح قالب