شهریار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ شهریار
آرشیو وبلاگ
      زیر سایه آفتاب ()
یک روز خاص نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱/۳٠

 

هر کسی لنگه و جفتی داره که فکر می کنه خدا اونو فقط برای اون یکی آفریده چون یک چیزی از درونش و یک حس غریب که هیچ وقت تجربش نکرده و براش تازگی داره که یک تکه از وجودش در اون فرد قرار گرفته با هیچ توضیح و منطقی هم نمیشه براش دلیلی آورد . که می تونه یکی از مهم ترین شاید هم  اصلی ترین اتفاق در زندگی یک نفر باشه و بعد خیال پردازی های دیگه زندگی مستقل ، بچه ، عشق و دوست داشتن و ... یک دوست که هیچ که هیچ محدودیتی نداره و در هر زمینه ایی می تونی بهش اعتماد کنی که فقط وجودش می تونه دل گرم کننده و امید بخش باشه .

حالا نوبت منه  که همچین کسی رو پیدا کردم و قراره اگه خدا بخواد یک عمر باهم و برای هم باشیم امشب مراسم نامزدی برگزار میشه .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
یکی می خواد باهات حرف بزنه نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱/٢٤

در اولین سکانس فیلم یه استرس و انزجار همرا با تنفر وجومو می گیرد و بیشتر حواسم رو به خودش جلب می کنه که آخرش چه اتفاق می افته یک دختر بچه که تازه 15 سالش شده با اون چهره معصوم و پر از شیطنتش که بجز این به چیزی فکر نمی کنه باید یک طمعه خوبی باشه برای یک دکتری پست که بتونه ازش سواستفاده بکنه  همون فکری که مادر دخترک میکند ولی بعدش که هدف دخترک مشخص میشه همه مون انگار شرمگین از قضاوت خود چیزی نمیگیم ....

.
به خودم اجازه میدم این سکوت همرا با شرمندگی رو میشکنم و میگم چه بد که به این زودی قضاوت کردیم تازه اوله فیلم است کسی هم دوست نداره حرف بزنم من ادامه میدم که با اینکه دوست نداریم کسی قضاوتمون کنه ولی به خودمون  اجازه میدیم هر کسی رو که نمیشناسیم و هیچ شناختی ازش نداریم رو قضاوتش کنیم . کسی که جوابم رو نداد میفهمم که باید ساکت بشم . شاید هیچ کدوم همچین فکری نکردن این فقط خودمم که اول اون دخترک و الان خانوادم رو که دارن فیلم می بینند قضاوت میکنم .

.
 ما جای کسی نیستیم پس نمیتوانیم تصمیمات رو که میگیرن رو زیر سوال ببریم چون ما نمیدونیم در چه شرایطی همچین تصمیمی رو مجبور شده بگیره و از چه مسیری گذشته که به اینجا رسیده   گاهی باید از بین بد و بدتر انتخاب کرد .

.
پ ن : قضاوت و پیش داوری در مورد یک شخص مشخص نمی کنه که اون کیه بلکه مشخص میکنه که ما کی هستیم.

  نظرات ()
یک رویا نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱/٢۱

با چند نفر که ظاهرا دوستام بودن و همه رو می شناختم ولی اسم هیچ کس رو یادم نمی یاد سوار یه وسیله نقلیه عجیب که نه شباهتی به بالن داشت نه وسیله ایی که موتور داشته باشه  و همه داخل اون ایستاده بودیم نمیدونم چند نفر بودیم  و بر فراز زمین گردش می کردیم به همه جای زمین که فکرش میکردیم خودمنو اونجا میدیدیم وقتی بالای اورست رسیدیم یکی از بچه ها گفت که اینجا بام دنیا ست بلند ترین نقطه دنیا وقتی نگاه کردیم بیشتر شبیه یک تپه ماسه ایی بود .....
درخت ها سر به فلک کشیده بودن هرچه بالا میرفتیم باز هم درختان رو کنار خودمون حس می کردیم .
 از فراز استرالیا که زیبایی خیره کننده ایی داشت رد شدیم و با تمام سرعت به طرف بالا اوج گرفتیم جهان زیبا تر از اون چیزی بود که بشه توصیفش کرد وصف ناپذیر بود  زمین مثل یک گوی آبی بود ما از این همه هیجان و تازگی  لذت می بردیم که با  سرعت  به طرف زمین حرکت کردیم و  از این همه سرعت به وجد اومده بودن  نمی ترسیدم فکر میکردیم که فرود می یایم ولی وقتی به زمین برخورد کردیم  سه نفرمون بیدار شدیم بقیه مرده بودن. ولی زمین کلا تغییر کرده بود چیزی نمی فهمیدیم فکر میکردیم بر اثر سقوط چندین سال بیهوش بودیم !؟  یا که نه برای اینکه سوار اون وسیله بودیم و با سرعت حرکت میکردیم که گذر زمان بر روی ما اثر نداشته انگار زمان برای ما متوقف شده !؟
دوستم که باهم نجات پیدا کرده بودم وقتی از ابه دریاچه نوشید تغییر کرد و به یک غول تبدیل شود به دو نفرمون حمله کرد وقتی مارو از رو زمین برداشت از خواب پریدم ... !


همش یک خواب بود خوابه آمیخته با ترس ، هیجان وقتی بیدار شدم یاداشتش کردم که یادم نره لبخند!
چه خواب تخیلی و فانتز بود نیشخند

ناگفته نماند خیلی دوست درم برم استرالیا قلب .

  نظرات ()
مادر نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱/٢٠
امروز سر کار که داشتم با چند تا ارباب روجوع صحبت میکردم که در بین شون یک زن میانسال بود چون پشت بقیه بود نمی دیدم کجا ایستاده  و داشتم کارای بقه رو انجام میدادم  داشتم باهش حرف میزدم  منم سرم پایین بود داشتم دنبال چیزی میگشتم که بهش بدم که بره کامل کنه بیاره خیلی سوال پرسید که همشونو واسش توضیح داده بودم  که عصبانی شدم و با یه لحن تند بهش جواب دادم وقتی سرم رو بلند کردم جلو وایستاده بود یک زن میانسال سبزه لاغر که رنگش پریده بود انگار مریض باشه و گونه هاش هم خشک شده بود از چروک روی صورتش معلوم بود ......
وقتی که دیدمش جا خوردم و یک حس بد بهم دست داد چون داشتم مادرم رو میدیدم انگار مادرم بود وقتی که حالش خوب نبود چه شباهتی .... خدایا من چکار کردم ...!؟
بلند شدم و معزرت خواستم و واسش توضیح دادم بهم گفت فرزندم من با این سرو صدا نمی شنیدم که چی میگی واسه همین همش ازت می پرسیدم ازم تشکر کرد و رفت ....
یه کم به این ماجرا فکر کردم شاید توی این مدت چند بار این کارو کردم  که نفهمیدم و متوجه نشدم و چند نفرو رنجوندم به خودم فکر کردم اگه الان واقعا مامانم بود و یکی باهش اینجور حرف میزد چقدر میتونستم این رو تحمل کنم !؟
ازاین مادرم معزرت می خواهم اومیدوارم منو بخشیده باشه .
و از مادرم که چند وقته ندیدمش تشکر کنم و بهش بگم خیلی  دوسش دارم .
پ ن 1 : یک حرف رو میشه به چند روش متفاوت زد.
پ ن 2 : اون کار رو که می خواهیم انجام بدیم یک بار اون هم به روش صحیح انجامش بدیم .    
  نظرات ()
اولین پست نویسنده: شهریار - ۱۳٩٢/۱/٢٠
این اولین پستی است که می خوام بنویسم  قبلا فقط وب می خوندم همش دنبال وب های خاص بودم که دوستم بهم معرفی میکردن و سعی میکردم روزانه بهشون سر بزنم  که چند تاشون دیگه نمی نویسن . خیلی وقت بود که می خواستم خودم هم  بنویسم از همه چی از اتفاقات که اطرافم می افته از افکارم از عقایدم ولی نمی دونستم که چطوری شروع کنم گاه  گاهی هم واسه خودم به طور پراکنده می نوشتم و تو ایمیلم ذخیره شونمی کردم که بعد ها هم فرصت نکردم بهشون سر بزنمو همونجاخاک
  می خورن تا اینکه امشب تصمیم گرفتم بنویسم و بقیه هم بخونن اگه هم کسی نظر داد با هم در موردشون بحث کنیم و دوستان جدیدی اینجا پیدا کنم و از حصاری که دوره خودم کشیدم و خودم رو از همه چیز و کس جدا کردم و از تنهایی خودم بیرون بیام و با یک دید دیگه به اطرافم نگاه کنم اخه تا به حال با هر کسی که دوست شودم و بعد با بعضی هاشون دوستای خیلی صمیمی شدم و هنوز هم هستم  اولین فکری که در مورد من کردن این بوده که یک آدم مغرور و ازخود راضی هستم حتی یک بار هم استثنا نداشتم حالا می خوام بنویسم که دوستای جدیدم چه نظری دارند . تا ببینیم در اینده  !چه اتفاقی می افته ! 
وقتی داشتم این پستو می نوشتم به این آهنگ گوش می دادم .
پ.ن : خیلی طول کشید همین چند خط بنویسم 
  نظرات ()
مطالب اخیر دنیای مجازی تونل درختی ازدواج دهه فجری که جا ماند رفتن اولین ها بغض پیروک ( آقاجون ) تغییر لیاقت
کلمات کلیدی وبلاگ افکار و دلواپسی ها (۱۸) ازدواج (۱۳) تحصیل (۸) سربازی (٧) کار (٧) معلم (٦) خاطرات (٥) خودم (٥) انتخاب رشته (٢) کارشناسی ارشد (٢)
دوستان من نوشته های یک ذهن زیبا اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد( شیرین) عشق و سکوت کنار تو درگیر آرامشم ( غزل سپید ) ماهی لپ دار مشاوره خانواده پرتال زیگور طراح قالب