شهریار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ شهریار
آرشیو وبلاگ
      زیر سایه آفتاب ()
تونل درختی نویسنده: شهریار - ۱۳٩٥/٢/۱٠

 

 

شرح در پرفایل

  نظرات ()
ازدواج نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱٢/٢٤

ازدواج مقدس ترین پیمان دوستی که بین زن و مرد بسته می شود که پیش از این شاید هرگز هیچ شناختی از هم نداشتند ، چنان شیفته هم خواهند شد که هر کدام خود را در دیگری می یابد و هر دو مکمل هم خواهندبود به طوری که هر یک از آنها بدون دیگری کامل نیست .

من نیز چنین دوستی را یافتم و با هم ، هم پیمان شدیم که باقی این عمر را در کنار هم و با هم تا وقتی که زنده ایم کنار هم باشیم و در تاریخ ٢٧ اسفند ٩۴ این عهد را بین خودمان نهایی کردیم و جشن این پیوند آسمان را ٢٩ اسفند باهم جشن گرفتیم . فقط می توانم شکر گذار خداوند باشم که ادامه زندگیم با کسی هستم که دوست داشتم باشم و عاشقانه دوستش دارم .

خدایا شکرت

  نظرات ()
دهه فجری که جا ماند نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٢

9 سالم که بود همیشه یک شب قبل از راهپیمایی 22 بهمن همه مترسک هارو درست می کردیم همیشه هم بوش پدر و پسر رو باهم ، منو دوتا داداشام پرچم های اسرائیل و آمریکا رو هم خودمون درست میکردیم ، صبح ها هم زود بیدار میشدیم میرفتیم از اول روستا شروع میکردیم به شعار دادن همینجور که از وسط خونه ها میگذشتیم دوستا و همکلاسامون بهمون اضافه میشدن آخرشم همرو آتیش میزدیم کل مراسمون هم یک ساعت بیشتر طول نمی کشید ، خیلی به خودمون افتخار میکردیم که توی ایران زندگی میکنیم و ایرانی هستیم تا پایان دوره راهنمایی هر سال این کارو انجام میدادیم تا اینکه برای ادامه تحصیل رفتم شهر ... !

وقتی رفتم دانشگاه تازه مشکلات داشتند خودشونو نشون میداد دوسال اول دانشگاه مشکلی نبود ولی بعد اوضاع کشور بهم ریخت تحریم ، بی کاری ، پول شهریه همه و همه باعث می شد که از افکار بچگیت دورتر و دورتر بشی ، دانشگاه با هزار زحمت تموم شد .  

نوبت که به خدمت رسید می خواستم امریه آموزش و پرورش بگیرم چون از وقتی که یادم میاد آرزو داشتم توی یک منطقه محروم ( اصطلاح مسئول پسندش میشه کمتر توسعه یافته ولی محرومش درست تره پست ها مربوط رو میزارم حتما ببینین ) برای دو سال معلم بشم وقتی به آموزش و پرورش رفتم بهم گفتن که رشته من مرتبط نیست نمی تونن به من امریه بدن  یا اینکه ظرفیتش پر شده که بی خیال نشدم دو ماه به خاطرش رفت و آمد کردم پارتی دیدم تا درست شد بعد ها فهمیدم چند نفر بعد از من با رشته های خیلی عجیب تر تونستن بیان !

سربازیم که تموم شد 8 ماه دنبال کار بودم هر جا میرفتم دست از پا درازتر بر میگشتم جایی نبود که نرفته باشم چه دولتی چه خصوصی فقط می خواستم کار کنم و برام مهم هم نبود چه کاری ،  با بند پارتی یک کارخانه کنسرو سازی با 12 ساعت کار حاضر بود که 850 تومان بده یک روز کار کردم دیگه نرفتم و چند جای دیگر ... الان دریک مرغ داری مشغول کارم حقوقش خوبه ولی دقیقا امروز 29 روزه که بیرون نرفتم که باید قرنطینه باشه تا زمان برداشت که 45 روز است !

توی این مدت هم دنبال کارای عروسیم بودم ولی مگر بدون پول میشود !؟ بدون کار !؟ خدا خیر بدهد به عمه جان که دختر دست گلش رو داده وگر نه خودم هم حاضر نیستم همچین کاری بگنم جای هیچ گله و شکایتی نیست مردم حق دارند نگران ثمر های زندگیشان باشن ما نباید معزرت می خوام  پرو باشیم ! دنبال وام رفتم نشد ضامن می خواست یا بهره بالا که بی خیالش شدم دوسال طول کشید !

خیلی وقت پیش تصمیم گرفتیم با داداشم از ایران عزیز بچه گیمون بریم ولی خانواده مانع شد فکر کنم دهه فجر من توی همون 13 سالگیم جا مون این کشوری نبود که من عاشقش بودم کاش یا من بچه بودم یا کشورم همون کشور بچه گیام بود . کاش زندگی فقط شعار بود !!!

محرومیت !!؟ یا معصومیت

 

 

  نظرات ()
رفتن نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٢

 

حوصله ندارم از زیر پتو دربیام هوا سرده چشمام باز نمیشه همینجوری دارم دنبال گوشیم میگردم که ببینم ساعت چنده ؟ چند تا اس ام اس از بهترین دوستم دارم اول صبحی خوشحال میشم ! ساعت ده شده که دکتر دامپزشک رسیده باید ببرمش داخل سالن تا چند تا نمونه از گله بگیره در همین حین اس ام اس هارو می خونم خیلی ازم تعرف و تمجید کرده به یاد ایامی که با هم بودیم دوران دانشگاه الان 3 ساله ندیدمش نمی دونستم جوابشو بدم تشکر کنم ؟ جواب ندم ؟ منم ازش تعریف کنم ؟ که اس ام اس داد چرا جواب نمیدی که نا حدودی کار منو را راحت کرد گفتم خواب بودم بهد باهم حرف زدیم از گذشته ایامی که با هم بونمون ، از اینکه داریم ازدواج میکنیم و برای هم خوشحالیم ، از اینکه شاید که نه مطمئنن به دلیل فاصله ایی که داریم ، ازدواج  ، کار و مشغله اگه مثل این سه سال بگذره دیگر کم کم داریم به پایان این دوستیمون نزدیک میشیم . تحت تاثیر قرار میگیرم واقعا چهار سال نزدیک ترین ها به هم بودیم و سه سال بعد خیلی کم ولی باز چند ماه یک بار با هم تماس داشتیم ولی به نظرم حق با او باشه به پایان این دفتر نزدیک تر و نزدیکتر میشیم ، هیچ وقت فراموشش نمی کنم ولی می دونم الان دیگر شاید تماس هایمان سالی یک بار یا چند سال یک بار شود . برایش آرزوی سعادت دارم . به قول یک از دوستان همه حق داریم بریم ولی می تونیم بزرگ باشیم بعد برویم فکر کنم داریم بزرگ می رویم .

  نظرات ()
اولین ها نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٠

خطم یک طرفه شده با یک شماره ایرانسل به دکتر دامپزشکمون زنگ میزنم وقتی میفهمه منم میگه شهریار تو خیلی مشکوک هستی چند تا شماره داری یعنی اینجوری پیش بری شلوارت چند تا میشن . میگم دکتر جان من تو اولیش موندم دو ساله که دنبال اولیشم نشده که نشده الان بعد دو سال تازه می خواد یه اخبر های بشه . می خنده میگه : بله که سخته ولی همیشه فقط اولیش سخت است اینو که رد کنی برات عادی میشه ! باهاش موافقم همیشه هر کاری برای اولین برای در حین سادگی انجامش غیر ممکنه به دلایل مختلف مسئولیت ، خط قرمز ها ، خلاف شرع یا عرف بودن و دلایل دیگه ! بعد سربازیم می خواستم یک کار شروع کنم دنبال سرمایه میگشتم ، کاکا ( عمو ) 6 تومان بهم داد و یکی از عمه هام هم چند تکه طلا که برم بفروشم همشون رو گرفتم رفتم طلا فروشی که بفروشم هر کار می کردم نمی تونستم برم تو چون اولین باری بود که می خواستم طلا بفروشم و با پولش کار کنم و نرفتم ! فکر کنم بعضی از این اولین بارارو نشکنم بزارم بمونن خیلی خوب میشه . باعث میشن خیلی فکرا و خیلی کاراو انجام نداشم از عادی شدن بعضی چیزا میترسم ! مثل همون آرزوهای هستند که تا وقتی بدستشون بیاری تازه می فهمی آرزوی داشتنشان از داشتنشان بهتر است .

  نظرات ()
بغض نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/٢٠

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
پیروک ( آقاجون ) نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/۱۸

یادمه قبل از اینکه می خواستم برم دانشگاه رفتم همه رو دیدم عمه ها ،عمو ها ،خاله و دایی ها اخه می خواستم برم شهرستان 19 سالم بود خوشحال بودم شب آخرم رفتم  دهاتمون که پدر بزرگ پدریمو ببینم برم به امید خدا ! خودمون دهاتی هستیم شاید لغتش زیاد جالب نیست ولی خوب روستایی یا اینکه روستا زندگی میکنیم زیاد از این اصطلاحات خوشم نیومد از این لغات همون دهاتی رو بیشتر دوست داشتم  اخه داستانش سر دراز دارد شاید بعدا نوشتم بگذریم . رفتم دهاتمون پیش آقا جون وقتی که می خواستم که ازش خداحافظی کنم گفت پسرم 3 نصیحت بهت میکنم گفتم بگو پیروک (اقا جون ) : گفت اول اینکه با دخترا نگردی باهاشون گرم نگیری که راهتو گم میکنی فقط در حد درس و دانشگاه باشه ( اولین باری بود که کسی بهم همچین چیزی میگفت اونم آقا جون که 75 سالش بود چیزی نگفتم خندیدم گفتم دوتای دیگره چی هستند ) دومیش این بود که میرم اونجا هیچ وقت مشروب نخورم ( یک بار خونمون مهمون داشتیم که بساط مشروب بود یکی از دوستانمون بیش از حد خورده بود اولین بارم بود میدیدم هزیان می گوید و حرکاتی انجام میداد که از خودم شرمنده شدم از اون موقع که حالت اونو دیدم به خودم قول دادم هیچ وقت بهش نزدیک نشوم ) سوم اینکه نمازم رو ترک نکنم حرفاش برام معنی نداشت در یک خونواده معمولی بزرگ شده بودم روابطم با جنس مخالف عادی بود از حد و حدود خودم تجاوز نکرده بودم هیچ وقت هم دنبال کسی نبودم و تا به حال به این صراحت هم کسی به من نگفته بود شراب نخورم و نخورده بودم . رفتم دانشگاه همشو فهمیدم و درک کردم و برام عجاب آور بود یک پیر مرد 75 ساله کشاورز و بی سواد چقدر خوب می دونست که به من چی بگه،  بهتر از من می دانست که با این مسائل برخورد می کنم ؛ گاهی بی بندو باری دانشجوها آنقدر اذیتم می کرد که گریم میگرفت به خاطر سو استفاده از آزادی که داشتند ، و خانواد هاشون ... ! منظورم همه نیست خدایی نکرده ! وقتی می خواستم برم سربازی باز رفتم پیش آقا جون که نصیحتم کنه وقتی قضیه اون نصیحت ها و تجربه خودم رو که بهش گفتم فقط خندید . فکر کنم از آب و گل در اومده بودم دیگه 24 سالم شده بود دنیارو یک جور دیگه میدیدم کلا نگرشم عوض شده بود ! چون سرباز معلم بودم قاعدتا توی پادگان نبودم و در یکی از دهات ها خدمت کردم این بار هم آقا جون 3 نصیحت بهم کرد . اولیش این بود که با مردم اون منطقه زیاد نشست و برخواست نکنم بنا به دلایلی که بعد ها فهمیدم و حق داشت دوم اینکه هیچ وقت از وظیفه ایی که دارم کوتاهی نکنم و وظیفه خودم رو به بهترین نحو انجام بدم و سومیش این بود هیچ وقت حتی برای تفریح سیگار نکشم ! عالی بود یعنی به عینه دوسال با مردم اون منطقه زندگی کردم و اگر نصیحت های آقا جون نبود اینطور که باید و شاید نمی شناختمشون عاشقشم خدا حفظش کند . الان تصمیم دارم یک هفته بعد ازدواجم برم پیشش نصیحتم کنه الان دیگر 27 سالم شده خیلی از مسائل برایم روشن شده ولی شک ندارم باز هم چیز های دارد که بهم بگه که کسی نگفته به دلایل مختلف ! حتما دستاشو می بوسم الان دلم براش تنگ شده ! 2 ساله واسه عروسیم یک گاو خریده !

  نظرات ()
تغییر نویسنده: شهریار - ۱۳٩٤/۱۱/۱۱

الان دقیقا ساعت 3:23 شب است لپ تاپ روشنه و یک موزیک محلی گذاشتم چند متری با من فاصله داره خودم دارم با تبلت جدول حل میکم یک پتو انداختم روم با دوتا بالش زیر سرم دفتر های حساب کارم هم یک گوشه اتاق افتادن ساعت ، گوشی ، دفتر یادشت و  کیف پول ، خودکار و مدادم گذشتم بالای سرم تا دم دست باشن . چند تا جلد چیپس و بسکویت و آب میوه هم یک گوشه اتاق افتادن با یک لیوان تمیز و یکیش هم که کپک زده . دیروز که یکی از دوستای هم دانشگاهی اومده بود دیدنم سبک زندگی منو دقیقا مثل دوران دانشگاهام توصیف می کرد . الان که خودم دقیق تر شدم همین طور بود تقریبا 7 سال یعنی از وقتی که رفتم دانشگاه و سربازی و الان یک سال بعد از سربازیم دقیقا همینطور که تشریح کردم زندگی کردم الان که این وضعیت رو دیدم با خودم فکر کردم اولا ایا واقعا قرار چند وقت دیگه کلا این سبک زندگی رو عوض کنم !؟ آیا واقعا برای همسرم قابل تحمل میشم !؟ دوما دیگه خبری از این شب بیداری ها و گوش کردن به موزیک با صدای بلند نیست  !؟ سوما اصلا هم ناراحت نیستم ... همین که می دونم این عادات و سبک زندگی رو باید کنار بزارم برام با مزه و هیجان نگیزه .

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر تونل درختی ازدواج دهه فجری که جا ماند رفتن اولین ها بغض پیروک ( آقاجون ) تغییر لیاقت وصال
کلمات کلیدی وبلاگ افکار و دلواپسی ها (۱۸) ازدواج (۱۳) تحصیل (۸) سربازی (٧) کار (٧) معلم (٦) خاطرات (٥) خودم (٥) انتخاب رشته (٢) کارشناسی ارشد (٢)
دوستان من نوشته های یک ذهن زیبا اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد( شیرین) عشق و سکوت کنار تو درگیر آرامشم ( غزل سپید ) ماهی لپ دار مشاوره خانواده پرتال زیگور طراح قالب